یکمین سالگرد کودتا و بایکوت متقابل جنبش سبز و جنبش هویت خواهی آذربایجان. انتهای این راه کجاست؟ PDF چاپ نامه الکترونیک

یکمین سالگرد کودتا و بایکوت متقابل جنبش سبز و جنبش هویت خواهی آذربایجان. انتهای این راه کجاست؟

 

آراز فنی

جنبش سبز نتوانست از میان طبقه های متوسط و مرفه شهرهای مرکزی ایران یعنی حوزه فرهنگی و قومی فارس، به میان دو قشر مهم و تعیین کننده یعنی طبقه کم درآمد و مناطق غیر فارس زبان گسترش یابد. در طول یکسال گذشته عملا نه در مناطق پایین شهری شهرهای مرکزی ایران و نه مناطق غیر فارس مانند آذربایجان، کردستان، خوزستان، بلوچستان و ترکمن صحرا حرکت قبل ملاحضه ای به نفع جنبش سبز به وقوع نپیوست. جوامع غیر فارس از ابراز همدردی با هزینه داده گان جنبش و محکوم کردن رژیم فراتر نرفتند. البته که ریشه یابی و آسیب شناسی این موارد مستلزم بحثهای بسیار و کار کارشناسی است ولی این حقیر قصد دارم به موجب آشنایی نزدیک و ارتباط تنگاتنگ با مساله در این نوشته به مورد بخصوص آذربایجان اشاره ای داشته باشم، چه، به نظر بنده نه تنها از زاویه جنبش سبز بلکه از نظر مقدرات کلی کشور حائز اهمیت بسیار می باشد.

د روزهای پس از یکمین سالگرد تاسیس "دولت کودتا" در ایران و شروع "جنبش سبز" به سر می بریم. جنبشی که نکات مثبت و منفی بسیاری در کارنامه یکساله خود دارد. در سایه این حرکت بود که امید به تغییر در دل بسیاری زاده شد و تقدس نظام اسلامی به صورت جدی به چالش کشیده شد. اکنون رهبر مذهبی و نظام اسلامی نه تنها در دنیا و جهان اسلام بلکه در درون کشور نیز آشکارا مورد تندترین انتقادهای مستقیم و غیر مستقیم قرار می گیرد و مشروعیت آن به شدت صدمه دیده است. خودی های دیروز، امروز تبدیل به دشمنان درجه یک شده اند و دایره یاران رژیم هر روز تنگتر و تنگتر می شود. پایه های رژیم قدار آخوندی به لرزه در آمده و دیگر جهان ایران را به چشم یک جامعه بسته با دولتی سرکش و ملتی محافظه کار نمی بیند. جهانیان می دانند که در ایران طوفان آزادی خواهی در جریان است.

ولی جنبش سبز در کنار موفقیتهای مهمی که بدست آورده است هنوز ضعفهای بسیار بارز و عدیده ای دارد. ضعف هایی که جنبش را شکننده و آسیب پذیر کرده اند و می توانند پاشنه آشیل جنبش باشند. شاید به خاطر همین ضعفها بود که جنبش سبز نتوانست ضربه آخر را وارد کند و ترس از انفعال به سراغ رهبران، کادرها و بدنه جنبش آمد. با اینکه جنبش می توانست با گسترش دایره نفوذ و فعالیت خود حداقل جناح انحصارطلب رژیم را به زانو در آورد عملاً تمامی اهرمهای قدرت درون نظام را از دست داد و مجادله بین یک جناح با پشتوانه مردمی با یک جناح بی پشتوانه، صورت مجادله توده ها با یک رژیم بشدت تندخو و جری را به خود گرفت.

جنبش سبز نتوانست از میان طبقه های متوسط و مرفه شهرهای مرکزی ایران یعنی "حوزه فرهنگی و قومی فارس"، به میان دو قشر مهم و تعیین کننده یعنی طبقه کم درآمد و مناطق غیر فارس زبان گسترش یابد. در طول یکسال گذشته عملا نه در مناطق پایین شهری شهرهای مرکزی ایران و نه مناطق غیر فارس مانند آذربایجان، کردستان، خوزستان، بلوچستان و ترکمن صحرا حرکت قبل ملاحضه ای به نفع جنبش سبز به وقوع نپیوست. جوامع غیر فارس از ابراز همدردی با هزینه داده گان جنبش و محکوم کردن رژیم فراتر نرفتند. البته که ریشه یابی و آسیب شناسی این موارد مستلزم بحثهای بسیار و کار کارشناسی است ولی این حقیر قصد دارم به موجب آشنایی نزدیک و ارتباط تنگاتنگ با مساله در این نوشته به مورد بخصوص "آذربایجان" اشاره ای داشته باشم، چه، به نظر بنده نه تنها از زاویه جنبش سبز بلکه از نظر مقدرات کلی کشور حائز اهمیت بسیار می باشد.

همچنانکه همگان بیش و یا کم واقفند آذربایجان جایگاه به خصوصی در تاریخ و معادلات سیاسی ایران دارد. تاریخ ایران به جهت حاکمیت چند صد ساله سلسله های ترک نژاد در ایران چنان با تاریخ ترک (به معنای عمومی آن) در آمیخته است که امکان تفکیک آن وجود ندارد. همچنین آذربایجان، که امروز خود را وارث تاریخ خلق ترک در ایران می داند (صرف نظر از بحثهای تاریخی)، در تاریخ معاصر ایران نیز حداقل به اندازه تاریخ بعد از اسلام حضوری موثر و پررنگ داشته است. اگر بگوییم روشنفکران و سیاستمداران آذربایجانی منسوب به جریانات فکری مختلف از کسروی، ارانی، محمد امین رسولزاده، فتحعلی آخوندوف، علی میسیو، خیابانی، پیشه وری تا بهرنگی و همفکرانش، خطوط کلی تاریخ معاصر ایران را تعیین کرده اند چه بسا پر بیراه نگفته ایم. چه بسا جنبش مشروطه، انقلاب اسلامی و جنگ هشت ساله با عراق بدون فداکاریهای آذربایجانیان سرنوشتی کاملاً متفاوت می داشتند.

آذربایجان به لحاظ موقعیت ژئوپولئتیکی خاص، دارا بودن نسبت جمعیتی بزرگ از کل جمعیت کشور، حضور پر رنگ در ساختار قدرت کشور (به لحاظ سابقه حکومت داری تاریخی و داشتن مذهب مشترک با دیگر خلق پر جمعیت کشور یعنی فارسها) و بالاخره حضور و تاثیر گذاری گسترده در پایتخت از اهمیتی غیر قابل انکار برخوردار است و حتی به زعم بسیاری ترکها و فارسها دو سنگ پی کشور ایران را تشکیل می دهند.

به رغم تمامی موارد بالا جمعیت ترک زبان ایران بعد از فروپاشی قاجاریه و تاسیس حکومت پهلوی به میزان زیادی قدرت سیاسی و اقتصادی خود را از دست داد و در معرض استحاله فرهنگی و ملی قرار گرفت. بررسی علل و ریشه های این پدیده در مجال این نوشته نیست ولی در هر حال بعد از تاسیس حکومت پهلوی که به نام ایران ولی در اصل بر اساس ناسیونالیسم فارسی تاسیس شده بود، به رغم حضور پر تعداد ولی انفرادی و غیر سازمان یافته ترکها در ساختار قدرت، تمامی وجوه و مظاهر ترکی آماج حملات بی امان سیستماتیک قرار گرفت و دولت رسماً سیاست ریشه کنی حضور معنوی ترکها در کشور را در پیش گرفت. این جهتگیری دولت مرکزی که کم کم از حد سیاستهای کلان گذشته و به صورت یک فرهنگ تا زیرین ترین طبقات جامعه ایران گسترش یافت (نه تنها در مناطق غیر ترک بلکه بخشی از تحصیل کردگان اصالتا ترک نیز در این روند هضم شدند)، در کوتاه مدت طیفی ناراضی و منتقد را در میان روشنفکران آذربایجانی به وجود آورد. طیفی که به طرقی در پی اعاده حیثت و احتشام آذربایجان بودند. این طیف که در مقاطعی مانند فرقه دمکرات آذربایجان و انقلاب اسلامی و بیشتر در قالب تفکر چپ خود را نشان داده است در اصل هیچگاه نتوانست به مقبولتی عمومی دست بیابد و درون توده ها نفوذ کند (که دلایل این خصوص نیز خود نیاز به بحثی جدا و مفصل دارد) ولی با این حال هیچ گاه نمرد و در زیر کوهی از آوار به حیات خود ادامه داد. شاید بتوان از شاعر مرحوم بولود قاراچورلو متخلص به سهند، به عنوان یکی از بارزترین چهره های این جریان نام برد.

پایان جنگ هشت ساله، آغاز دوران به اصطلاح سازندگی و در سالهای متعاقب آن بروز نشانه های ورشکستگی اسلام سیاسی مصادف بود با تحولات بزرگی همچون فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و استقلال ملتهای دربند، گسترش عمومی دست آوردهای عصر اطلاعات همچون ماهواره و اینترنت و بالاخره پدیده جهانی شدن. جمیع این عوامل باعث تولد نیازها و سوالات تازه بسیاری در اذهان می شد و مهمتر اینکه انسانها می توانستند جواب نیازها و سوالات خود را نه در منابع سنتی و محدود بلکه از آنسوی مرزها، از دوردستها و در مقیاسی وسیع بیابند. این تغییرات باعث تحولات بنیادین در ساختار اجتماعی و دیدگاههای مردم ایران شد. تشیع به عنوان مخرج مشترک بخش بزرگی از جمعیت کشور کم کم شروع به از دست دادن جاذبه خود کرد و آلترناتیوهای دیگری مطرح شد که از مهمترین آنها هویتهای ملی- زبانی بود. ناکامی های پشت سر هم حکومت اسلامی در عرصه های فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی نیز محرک و چاشنی جو فوق الذکر شد.

در چنین فضایی بود که افکار ناراضی طرفدار اعاده حیثیت تاریخی و احتشام آذربایجان که مطالبات فرهنگی و زبانی را دستمایه خود قرار داده بود زمینه فعالیت و رشد یافته و علی الخصوص در دانشگاهها روند روبه رشد تصاعدی به خود گرفتند. در این دوره استقلال جمهوری آذربایجان، ظهور شخصیتی به نام ائلچی بیگ و جنگ قره باغ نقش کاتالیزور را بازی کرد. جریانی که امروزه از آن به عنوان "حرکت ملی آذربایجان" یاد می شود قبل از اینکه تبدیل به یک جریان سیاسی گریز از مرکز بشود در اصل یک عکس العمل طبیعی به نیازها و یک جنبش هویت طلبی فرهنگی بود که دولت و جامعه روشنفکری ایران می توانست با پاسخی منطقی آن را نه به یک تهدید بلکه به فرصتی طلایی برای کشور تبدیل کند. ولی متاسفانه ذهنیت انحصار طلب قومی پایه ریزی شده در زمان پهلوی ها، که در تمامی آحاد و طبقات جامعه ایران رسوخ چشمگیری داشته است، این درخواستهای منطقی را برنتابید و در بهترین شرایط سعی کرد با سکوت صورت مساله را پاک کند. غافل از اینکه در عصر انفجار اطلاعات و ارتباطات پاک کردن صورت هیچ مساله ای دیگر ممکن نیست.

حرکت هویت طلبی آذربایجان از یک طرف ضمن گسترش افقی سریع، از طرفی نیز در عکس العمل به نگاه سرد و شکاک دولت، جریانهای سیاسی و جامعه روشن فکری ایران رو به سیاسی شدن و رادیکالیزه شدن گرفت. در عرض چند سال بعضی جریانات افراطی و بسیار رادیکال در بین خیل طرفداران جنبش هویت خواهی در آذربایجان شروع به یارگیری کردند. با این حال نبایستی فراموش کرد که به رغم حضور و تاثیر گذاری نسبی جریانات افراطی، جنبش هویت طلبی آذربایجان تا به امروز هیچ گاه وجه مدنی و غیر خشونت آمیز خود را از دست نداده است و غالب فعالین مدنی آذربایجان همیشه حرکت در قالبهای دمکراتیک را اصل دانسته اند.

جنبش هویت خواهی آذربایجان که کم کم توانست علاوه بر فعالیتهای گوناگون بعضی اجتماعات عظیم توده ای مانند اجتماعات قلعه بابک را ارگانیزه کند به رغم تمامی تلاش خود نتوانست همراهی و مساعدت جامعه روشنفکری ایران را با خود همراه کند. هرچه جنبش هویت خواهی در آذربایجان گسترده تر شد جامعه ایرانی، تحت تاثیر نگاه تنگ نظرانه اش به مسئله ملی، عکس العمل تندتری از خود نشان داد و در بهترین شرایط ترجیح داد در قبال مساله سکوت کند. مساله ای که می رفت در سایه تنگ نظری ها و سهل انگاریها به یکی از بغرنجترین گره های تاریخ ایران بدل شود.

عکس العمل منفی جامعه فارسی زبان کم کم چهره ای کاملا سیاسی به جنبش مدنی آذربایجان داد و هرچه بیشتر و بیشتر موازنه ها را به نفع نیروهای رادیکالتر و علیه نیروهای میانه روتر تغییر داد و کار را به جایی رساند که دیگر طیف وسیعی از نیروهای عقلانی و آزادیخواه آذربایجان نه در کنار میانه روها بلکه در کنار رادیکالها قرار گرفتند. دست آخر نیز آنچه نمی بایست می شد، شد.

چاپ کاریکاتوری موهن توسط روزنامه ایران جو ملتهب و ناراضی آذربایجان را به غلیان آورد و اعتراضات دانشجویی در دانشگاهها به سرعت به سطح شهرهای آذربایجان سرایت کرد. به واقع، گویی آذربایجان فرصتی پیدا کرده بود برای فریاد زدن دردهای دهها ساله خود. تجمعات و راهپیمایی های اعتراضی به سرعت تمامی شهرهای ترک نشین را دربر گرفت. به فاصله ای کوتاه ماشین سرکوب رژیم شروع به کار کرد و اعتراض مدنی مردم آذربایجان را در چندین شهر به خون آغشت. دهها کشته، صدها زخمی و هزاران بازداشت و زندانی هزینه ای بود که آذربایجان برای فریاد کشیدن عقده های فروبرده خود پرداخت. این حادثه که نقطه عطفی شد در تاریخ ایران و آذربایجان، در اصل امتحانی بود برای حس برادری و هم دردی تمامی ایرانیان، علی الخصوص دو همرزم قدیمی یعنی جامعه ترک زبان و فارس زبان ایران که متاسفانه و اسفا که، ایران در این امتحان رفوزه شد. آذربایجان که همیشه و در همه حال، در سختی و مشقت و در سرد و گرم روزگار همرزم خود را تنها نگذاشته بود و در آن روز سخت انتظار دست یاری داشت به حال خود رها شد تا مظلومانه به خون خود بغلتد. آذربایجانی که همین دیروز در جنبش اصلاحات همدوش همرزم قدیمی اش مجادله کرده بود و در 20 تیر به هواخواهی غائله 18 تیر کوی دانشگاه تهران برای بلکه هزارمین بار برادری خود را با خون خود به اثبات رسانده بود در 22 خرداد جوابی برای ضجه های خود از همرزم قدیمی اش نیافت. شوربختانه اجازه داده شد تا شبهات و تردیدهای آذربایجانی ها تبدیل به یقین شود.

جریانهای سیاسی و اجتماعی مرکز نشین، اپوزیسیون خارج و داخل و مئدیای فارسی زبان نه تنها کوچکترین همراهی و یا حتی همدردی با آذربایجان نکردند بلکه غالبا با قرار گرفتن در کنار دژخیمان، سرکوب مشتی پانترکیست تجزیه طلب! را به آرامی و حتی گاه با صدای بلند به یکدیگر تبریک گفتند. باز در بهترین شرایط با سکوت از کنار مساله گذشته شد. همرزم قدیمی بعد از آن همه نان و نمک حریصانه همه خشک و تر به یک آتش سوزاند و خاکستر کرد. گویی که دیگر فردایی در کار نبود. آذربایجان ماند و دلی شکسته، هوسی بر باد رفته، تنی زخمی و رنجور و بدتر از همه شبهاتی که دیگر پیراهن یقین به خود پوشیده بودند. دیوار شک و بی اعتمادی که پی اش توسط همرزم مرکز نشین کنده شده بود با سرعت و انرژی زاید الوصفی از هر دو طرف در حال انشا بود و روز به روز قطورتر و مرتفعتر می شد.

فردا آمد و باز تهران در خانه تبریز را زد. رژیم دیکاتوری آخوندی طی یک کودتای تمام عیار و مهندسی به زعم خود استادانه میلیونها رای را در روز روشن دزدید. رهبر و سپاه پاسداران با اتکای به پول نفت بی زبان ایران و با حذف جمهوریت نیم بند نظام اولین قدم تاسیس نظام عدل اسلامی! را برداشتند. ولی مردم قصد نداشتند به این راحتی از رای خود بگذرند. صدها هزار نفر با شعار "رای من کجاست" به خیابانها آمدند و در کم زمانی خیابانهای تهران به صحنه نبرد مردم و نیروهای امنیتی امنیتی رژیم تبدیل شد. چشم جهانیان به ایران دوخته شد و امیدهای بسیاری جوانه زد. ولی دریغ که نتیجه به معنای تام کلمه مطلوب طبع مردم نبود. جنبش فقط به شهرهای بزرگ مناطق مرکزی محدود ماند و مناطق غیر فارس حاشیه کشور نخواستند حمایت تمام و کمالی از جنبش به عمل آورند. عکس العمل جوامع غیر فارس، که اکثریت جمعیت کشور را شامل میشوند، از حد ابراز تاسف و محکومیت لفظی پیشتر نرفت. در طول یکسال گذشته نه آذربایجان و نه هیچ کدام از مناطق غیر فارس هیچ اقدام قابل اعتنایی برای حمایت از تهران به عمل نیاورند. بی اعتمادی و عدم درک متقابل مانع از هرگونه نزدیکی ولو تاکتیکی شد. و چه امیدها که به باد رفت.

البته که در این بین عکس العمل آذربایجان که همیشه از بازیگران اصلی صحنه سیاست ایران بوده است بهت همگان را بر انگیخت. فعالین تهران و دیگر شهرهای فارس نشین ایران بارها و بارها آذربایجانی ها را به میدان دعوت کردند و مدد طلبیدند. ولی آنچه انتظار می رفت نشد. قلب آذربایجان، تبریز خاموش ماند. گویی تاریخ سکته کرد. هیچ کس فکر نمی کرد جنبشی که تا دیروز کسی آنرا جدی نمیگرفت آنقدر در بین مردم آذربایجان ریشه دوانیده باشد که بتواند تاثیری کلی بر رفتار عموم مردم بگذارد. جنبشی که شخص مهندس موسوی نمایندگان آنرا قابل گفتگو نیز تشخیص نداده بود و نخواسته بود به خواسته های آنان کوچکترین اعتنایی بکند. جمیع قریب به اتفاق فعالین و گروههای جنبش هویت طلبی آذربایجان که اکنون به تاثیرگذارترین نیروی سیاسی آذربایجان تبدیل شده بود در جواب بی مهری های دهها ساله جامعه روشنفکری فارس به مانند همانان سیاست سکوت و بایکوت را پیش گرفت، چه، در گفتمان جنبش سبز جوابی برای هیچ یک از سوالات خود نمی یافت. آذربایجان دلتنگ، به جای کمک به تهران در حرکتی جداگانه با قدرت نمایی در میادین ورزشی گویی نیروی خود را به رخ جنبش سبز می کشید. متاسفاته اپیدمی بایکوت و لجاجت دوطرفه جای همکاری و همراهی را در ارتباط بین تهران و تبریز گرفت و میگیرد. اپیدمی که یکی از عمده ترین علل به چالش کشیده شدن شانس تاریخی ایران برای رهایی از دیکتاتوری دینی به حساب می آید.

امروز در روزهای پس از اولین سالگرد شروع جنبش سبز به سر می بریم و تهران و تبریز که نمایندگان دو سنگ پی کشور ایران یعنی خلق فارس و خلق ترک هستند با لجاجت هر چه تمامتر بر سیاست اسف انگیز بایکوت دو طرفه اصرار می ورزند. در یک سو مدیای فارسی زبان در کمال خونسردی در مقابل دستگیری بیش از سی تن از سرشناسترین فعالین مدنی آذربایجان سکوت اختیار کرده و کوچکترین عکس العملی از خود نشان نمی دهد و مهندس موسوی نیز در منشور پیشنهادی خود برای جنبش سبز بدون کوچکترین اشاره ای به حقوق ملی آذربایجان و دیگر جوامع غیر فارس، به تکرار کلیشه ای گنگ به نام حقوق اقوام! آن هم به میزان فقط یک کلمه! بسنده می کند و در سوی دیگر فعالین و گروههای آذربایجانی تمامی تلاش خود را به کار می گیرند تا در سالگرد کودتا کوچکترین حرکتی به نفع جنبش سبز در آذربایجان صورت نگیرد و عجبا که موفق نیز می شوند. و به جای آن باز مشغول ارگانیزاسیون میتینگهای ورزشی! خود میشوند. گویی که دو طرف نه هم رزمان قدیمی که رقبای ازلی و ابدی هستند. و طبیعی است که نان آنرا نیز حداقل در کوتاه مدت رژیم جنایت پیشه آخوندی می خورد. شکاف هر روز که می گذرد عمیقتر می شود و چشمان بصیرت کورتر و کورتر.

روی سخن با عقلا و زعمای هر دو قوم است! آشکار و بی تعارف، انتهای این راه بالکانیزاسیون ایران است. اگر از این بیراهه برگشته نشود و این لجاجت ادامه پیدا کند بایستی همگی پای عواقب آن بنشینیم. آقایان کسی را در این را خیری نیست.

امروز توپ در میدان جنبش سبز است که به نیابت از طرف خلق فارس با واقع گرایی و حسن نیت از آذربایجان، از کردستان و از احواز و بلوچستان و ترکمن صحرا دلجویی کند و زخمهای کهنه آنان را تسکین دهد. البته نه با وعده های توخالی و سر خرمن. بزرگان جنبش سبز بایستی کلاه خود را قاضی کنند. بایستی نیک بیاندیشند که چرا اکثریت جمعیت کشور ترجیح می دهند نظاره گر سرکوب آزادیخواهان مرکز باشند! بر آنان است که تا دیر نشده با برسمیت شناختن جنبش های ملی-مدنی جوامع غیر فارس با پیشاهنگان این جنبشها به مذاکره بنشینند و خواسته های منطقی و اصولی آنان را ضمیمه خواسته ها و اهداف جنبش سبز بکنند. این جنبش تا به معنای تام کلمه سراسری نباشد و با اتکا به قشرهایی به خصوص راه به جایی نخواهد برد. آقایان در غیر این صورت و دیر یا زود تجزیه ایران اجتناب ناپذیر خواهد بود. چه، کشوری که در اذهان شهروندانش تجزیه شده باشد، در جهان خارج نیز امکان حیات را از دست خواهد داد.

17 ژوئن 2010

 

برگرفته از : ایران گلوبال


انتشار از: کیانوش توکلی